|
این شب ها
در امتداد نگاه تو نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
امروز با حرفاش خیلی دلمو شکست از زندگی نا امیدم کرد آخه گناه من چیه؟؟؟ خودمو بهش معرفی کردم میدونم با این کارم ازم متنفر میشه چرا نمیفهمه من واقعا میخوامش خاطرش برام عزیزه دوس دارم بهش فکر کنم. چهره شو تو ذهنم تداعی کنم و بودن در کنارشو تجربه کنم میگه بین خودمون میمونه و برام احترام قائله اما پسرا دوس دارن دخترا سهل الوصول نباشن من خودمو کوچیک کردم نمیدونم ارزششو داره یا نه.....اما دلم باهاشه ......اون اصلا دوسم نداره... شاید کسی دیگه رو دوس داره.... نه اون تقصیری نداره اشتباه از من بود . من خودخواهانه تصمیم گرفتم و
عملی کردم...حق انتخاب با اون بود....
اما برام مهم نیست که دوسم نداره هنوز دوسش دارم و نمیتونم
فراموشش کنم....
همزمان با من زیارت آقا بود با چه دلهره ای شمارشو گرفتم و با چه صداقتی حرف دلمو زدم اما حرفامو نمیفهمه از من خوشش نمیاد.بهونه میاره میگه تو عالم دیگه ست... آقاجون تو که از دل من خبر داشتی و قصد و نیتمو میدونستی نه؟ لذت میبردم از حس اینکه داره تو هوایی نفس میکشه که من نفس میکشم.... داره خواسته های دلشو همون موقع از کسی میخواد که منم میخوام....برام جالب بود که همزمان با من اونجا بود.... آخرش چی میشه؟نمیدونم نمیدونم چرا پشیمون نیستم احساس نمیکنم کارم اشتباه بوده حسی خوبی دارم.....وقتی بهش فکر میکنم حس خوبی بهم دست میده انگاره با بودن اون دارم نفس میکشم.... شایدم دیوونه شدم....
نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ... واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه هم ميتونه باش.... + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 16:34 توسط M.J
چقدر با غریبه ها خوبه کاش غزل واقعی بودم اونوقت دوسم داشت و اینقدر باهام غریبگی نمیکرد.... آخه چه فرقیه بین منو غزل؟؟؟؟؟ هیچی نمیدونم و نمیفهمم فقط میدونم خیلی دوسش دارم... آخه باشخصیته مهربونه دوس داشتنیه... + نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390 19:21 توسط M.J
خدایا چیکار کنم آخه من نمیتونم بهش بگم.... چقدر بی تفاوت از کنارم میگذره ،هیچ احساسی بهم نداره ، مثل غریبه.... خدایا این چه مهری بود به دلم نشوندیش..... + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 21:20 توسط M.J
دلم برا خودم میسوزه وقتی با جون و دل صداش می کنم در جوابم میگه:بله...!!!!!!!! دلم برا خودم میسوزه وقتی شما صدام میکنه....!!!!!!!!! دلم برا دلم برا احساساتم میسوزه وقتی داره هدر میره......... دلم برا اشکام میسوزه وقتی اون ارزششونو نمیفهمه...... دلم برا خودم میسوزه که دارم ذره ذره میمیرم و... چقدر روح وبلاگم غمگین شده........!!!!!!!!!!!! براش مطلبای قشنگ میذارم شعرا رو متناسب با روحیه و احساسم انتخاب میکنم
بهم گفت مطالب قبلی ام قشنگتر بود انگار اونم حس میکنه حال و هوام عوض شده شب و روز دارم بهش فکر میکنم....اما اون فقط منو از خودش میرنجونه.... میدونه چه رنجی میکشم میدونه تو خونه تابلو شدمو از درون میسوزم اما باز هم منو عذاب میده با تکرار حرفهای تکراری که دوسم نداره... خدایا چرا نمیفهمه هیچکی بیشتر از من نمیتونه دوسش داشته باشه.....!!!!!!!!!!
بهش گفتم از خودم تعجب میکنم چطور تونستم ، من که اینقدر
بی پروا نبودم.بهم میگه یا خودتو معرفی کن یا بیخیالم شو اما چطوری؟ دوسش دارم امشب خواب از چشمام گریخته احساس سبکی میکنم اما توام با پشیمانی
نمیدونم چرا ناراحتم .....
خوش به حالش خوابید و منو با افکار و احساساتم تنها گذاشت.....
یکی را دوست میدارم ولی افسوس و صد افسوس که او هرگز نمی داند نگاهش میکنم شاید بخواند راز پنهانم ولی افسوس و صد افسوس که او هرگز نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم ولی افسوس او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا را بخنداند به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام من رسان وگو که او را دوست میدارم ولی افسوس ز ابر تیره برخی جست و قاصد را میان راه بسوزانید کنون وا مانده تنها و با خود کنم نجوا یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمی داند!!! چشمانم چشمانم را به انتظار رویا بسته ام... باز هم سایه. بارها این سایه را دیده ام! او اما، از من در گریز است! دلیلش را نمیدانم! میکوشم خود تعبیرش کنم! در میمانم، چشمانم را بر هم میفشارم و منتظر رویا میمانم... دریچه چشمانم را بر روی هر چه دوست می دارم لحظه لحظه می بندم تا شاید آینده ام را در آن آسمان سپید نظاره کنم اما ناگهان ، پلکهای بسته ام با مرواریدهای سپید گشوده می شود و رویاهای سپیدم را ویران می کند + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 16:16 توسط M.J
اون مرد رویاهای منه اما من.... خوش بحالش چقدر راحت میتونه حرف بزنه بدون اینکه احساس کنه چقدر ناراحت میشم و به روی خودم نمیارم. چقدر .....
غزلی سرود عاشق شده بود انگار خودش نبود عاشق شده بود افتاد شکست زیر باران پوسید آدم که نکشته بود عاشق شده بود نمیشه دارم بهش فکر میکنم . راستی چرا؟؟؟؟؟؟ آخه اون کجا و من کجا.... خدایا تنهام نذار خیلی دوست دارم + نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390 11:4 توسط M.J
به تو عادت کرده بودم
خداوندا از بچگی به من اموخته اند همه را دوست بدارم ولی حالا که بزرگ شده ام وکسی را دوست میدارم میگویند فراموشش کن پس قدر زیبایی ظاهر و باطنت را بدان فقط با تو حتی وقتی دنیا را ترک میکنی میخواهم کنارت باشم غم یا شادی؟ کدام را میپسندی؟ تا بدونم به یادمی وقتی که دور از چشممی دستات آیینه دله.برای من یه سمبله چهره نازت واسه من بهتره از هرچی گله عشق را در کجای قلبت یافتی؟ با عشق سخن گفتی یا معشوقت؟ چه جواب شنیدی؟ آیا به تو گفت پیش برو تا تمتم قلبت را تسخیر کنم؟ برای همیشه چه اکنون که تنهایم گذاشته ای + نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390 17:37 توسط M.J
آقاجون شرمنده تم خیلی وقته .... این وبلاگو با نیت تو ساخته بودم...!!!!!!!!!!!!!!!!!! . . . + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 19:30 توسط M.J
ای کاش تمام هستی ام را می گرفتی و فقط تو را یک بار دیگر می دیدم تو را می دیدم و یک بار دیگر به تو می گفتم که دوستت دارم به اندازه تمام هستی ام به اندازه تمام هستی ام در گرو یک لحظه با تو بودن ای کاش نمی رفتی و من اینگونه بی کس و تنها نمی ماندم ای کاش نمی رفتی و من اینگونه با غصه و غم ها روز را به شب نمی رساندم روزی که لحظه های بی تو بودن را به رخ من می کشد و شبی که خاطره تلخ از تو جدا شدن را در ذهن من زنده میکند ای کاش می ماندی ای کاش نمی رفتی ای کاش ... اگه تو پیشم بودی - کمرم خم نمی شد اگه تو پیشم بودی - عمر صدام کم نمی شد + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 16:27 توسط M.J
من پذیرفتم شکست خویش را + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 16:18 توسط M.J
کاش میدونستی که چقدر برای قلب کوچکم بزرگی شبهای زیادیست که عشق تو همچون مهتاب در آسمان دلم طلوع کرده و روزها خورشید گرمی بخش نفسهایت گرمای روزهای ناامید و سرد من است ولی امشب تنهایم کاش می دانستی چقدر برای قلب کوچکم بزرگی... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 16:45 توسط M.J
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389 16:50 توسط M.J
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389 19:42 توسط M.J
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
شعبان که به نیمه می رسد آقا جان! تو نیستی و هوای شهوت عالیست
بگذار که راحتت کنم آقا جان
هر چند که خسته ایم از این حال نیا!
ما خط تمام نامه هامان کوفی است
این جمعه هم گذشت و تو امّا نیامدی پایان سبز قصّه ی دنیا نیامدی
ماندست دل اسیر هزاران سوال تلخ ای پاسخ هر آنچه معمّا نیامدی
کز کرده اند پنجره ها درغبارخویش ای آفتاب روشن فردا نیامدی
ای حسّ پاک گمشدۀ روح روزگار زیباترین بهانه ی دنیا نیامدی
ای از تبار آینه ها ای حضورسبز ای آخرین ذخیرۀ طاها نیامدی
این جمعه هم گذشت وغزل ناتمام ماند این است قسمت دل من نیامدی
می گفت که با سایه ی خود در جنگم می خواست که ثابت بکند از سنگم از سنگم و سنگ ها مرا می فهمند دلتنگم، از دوری تو دلتنگم خورشید مردّد است، رنگ شده هر چیز که دست می زنم سنگ شده انگار که حال و روز دنیا خوش نیست شاید که دلت برای من تنگ شده
|
| ||||||